|
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش ونماند هیچش الا هوس قمار دیگر.............. عاشق شدیم و شهر خبر شد شما ولی لم داده اید خشک و خشن روی صندلی دارید با نگاه به من فحش می دهید: دختر ولم کن ! اه ... تو هم ول معطلی حق با شماست ول شده ام در خیالتان این عشق با حساب و کتاب عشق جدولی اخر اگر به دست خودم حل شدید چی ؟ این من و این جدال خطرناک... یا علی! و زن بلند شد و خودش را نگاه کرد چی دید؟ صورت و بدن و مغز انگلی یک مشت کاغذ و قلم و شعر و فاضلاب ته مانده های پست همان عشق اولی یک زن که رنگ چادر و چشم و دلش سیاه و
... نصفه شب کنار خیابان .... چه معضلی! یک زن همان که عاشقتان شد ولی شما یک زن همان که عاشقتان شد شما ولی...
می خواستم بعد بوقی به مناسبت امروز آپ کنم ولی حرفی واسه گفتن ندارم .... خیلی بی ذوق شدما مگه نه! این روزا یه کم سرم شلوغه از همه ی دوستانی که بهم لطف داشتن و دارن ممنونم راستی شما نمی دونین امروز چه روزیه؟؟؟؟
سلام دوستای گلم تا اطلاع ثانوی حوصله آپیدن ندارم.. ببخشید اگه تکراری شده وبلاگم
دلم فرق رفيق و فرق دشمن را نمي فهمد الفباي دلت معناي « نشکن!» را نمي فهمد کسي معناي اين حرف مبرهن را نمي فهمد محبت مانده شمشيري که گردن را نمي فهمد چراغ چشمهايت را برايم پست کن ديگر نگاهم فرق شب با روز روشن را نمي فهمد دلم خون است تا حدي که وقتي از تو مي گويم فقط يک روح سرشارم که اين تن را نمي فهمد کسي من را نمي فهمد، کسي من را نمي فهمد زنده یاد نجمه زارع من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم پیششان سر بر نمی آرم ، رعایت می کنم همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت مایه رنج تو باشم رفع زحمت می کنم این دهان باز و چشم بی تحرک را ببخش آنقدر جذابیت داری که حیرت می کنم کم اگر با دوستانم می نشینم جرم توست هر کسی را دوست دارم در تو رویت می کنم فکر کردی چیست موزون می کند شعر مرا؟ در قدم برداشتن های تو دقت می کنم یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می روم لذتش را با تمام شهر قسمت می کنم ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است روی دوش دیگران یک روز تر کت می کنم کاظم بهمنی
نيامدی و من از يک غروب می گويم وآتش دل خود را به چوب می گويم گلايه ای که نه ... اما بهانه ای دارم که يک غزل به هوای تو - خوب - می گويم تو شعر خود به زبان درخت می خوانی و من هم از طرف دارکوب می گويم به حد دورترين نقطه ها دلم تنگ است سخن به سردی قطب جنوب می گويم و رنگ آبي شعرم که از نديدن تو بخار شد ومن اينک رسوب می گويم قرار بود بيايی ببينمت شاعر نيامدی و من از يک غروب می گويم فرقی نمیکند بگویم و بدانی یا نگویم و بدانی ف....فا- فاصله دورت نمیکند در خوبترین جای جهان جا داری جایی که دست هیچ کسی به تو نمیرسد دلم!!!
الان درست یک ساعت است روبه رویم نشسته،بی که چیزی بگوید.فقط زل زده به چشمانم.کلافه ام کرده.میگویم: نمی خواهی بس کنی؟ می گوید:تو چه؟نمی خواهی بشکنی؟ - بشکنم؟چه چیز را؟؟!! می خندد ، خنده ای زهر آگین و تلخ....دستانم.....گلویم.....دارم خفه می شوم...نه...الان نه... می گریزم،از او یا خودم؟نمی دانم ... در دل میگویم:مگر ندیدی؟نشنیدی صدایش را؟که چه آسان شکست،اول غرورم و حالا سکوتم.... - باز می آید...باز میخندد ...چون سرداری فاتح و من باید برخیزم و بگویم و بخندم یعنی که نشکستم و عاقبت تورا ..... راستی کجایی؟ ای کاش بودی....اگر بودی.... می دانی که چه میگویم..... رویای عشق مهم نیست فردا چی میشه ، مهم اینه که امروز دوسِت دارم ... مهم نیست فردا کجائی ، مهم اینه که هرجا هستی دوسِت دارم ... مهم نیست که تا ابد با هم باشیم یا نباشیم ، مهم اینه که تا ابد دوسِت دارم ... مهم نیست که قسمت چیه ، مهم اینه که قسمت شد دوسِت داشته باشم ... برای تو ... آقا گمانم من شما را دوست... حسی غریب و آشنا را دوست... نه نه! چه می گویم فقط این که آیا شما یک لحظه ما را دوست؟ منظور من این که شما با من... من با شما این قصه ها را دوست... ای وای! حرفم این نبود اما سردم شده آب و هوا را دوست... حس عجیب پیشتان بودن نه! فکر بد نه! من خدا را دوست... از دور می آید صدای پا حتا همین پا و صدا را دوست... این بار دیگر حرف خواهم زد آقا گمانم من شما را دوست...
می نشینم پشت میز خستۀ نا آشنا نیم ساعت مانده اما تا قرارم با شما چشم می دوزم به در شاید ترا وارد کند لب فرو می بندم و آهسته می گویم بیا ... صندلیِ رو به رو هم با کمی دلواپسی می شمارد خاطرات قهوه ایِ خویش را نیم ساعت هم گذشت و ناگهان سر می رسی عطر قهوه سخت می پیچد درون این فضا با نگاهی از عسل زُل می زنم در چشم تو با دو تا فنجان قهوه، تلخ می بینی مرا قهوه را سر میکشم شاید که در من حل شود لذتِ نوشیدنِ یک جرعه از آن چشمها چشم در چشم تو می دوزم، بدون واهمه قهوه را سر میکشم، سر میکشم اینبار، تا _ طعم تلخ بودنت را در وجودم حس کنم تلخ خواهد شد اگر چه آخرِ این ماجرا ***********************
شب است و باز چراغ اتاق میسوزد دلم در آتش یک اتفاق میسوزد در این یکی دو شبه حال من عوض شده است و طرز زندگیام کاملاً عوض شده است صدای کوچه و بازار را نمیشنوم و مدتی است که اخبار را نمیشنوم چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد تب تکلف تقدیر زیر و رویم کرد من و دو راهی و بیراههها و زوزهی باد و ماندهام که جواب تو را چه باید داد شب است و باز چراغ اتاق میسوزد به ماه یک نفر انگار چشم میدوزد هوای ابری و اندوه باید و شاید هنوز پنجره باز است و باد میآید چقدر خستهام از فکرهای دیرینه به خواب میروم اینجا کنار شومینه چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست هنوز آخر این اتفاق روشن نیست....
بعضی از دوستان خواستن بقیه ی قصه(ماجرای دوستم)رو بگم.میگم با این توضیح که هیچکدوم از اینایی که می خونید زاده ی تخیل من نیست و اطلاعات بر گرفته از درد دلای دوستمه که هنوز تو گوشم زنگ میزنه و هیچ وقت کمرنگ نمیشه... ضمناً اگه خواستید بخونید برگردید به دو پست قبل که بفهمید چی به چیه: ....کم کم مردم دورمون جمع شدن،ما که زیاد از مدرسه دور نشده بودیم برگشتیم همون جا.تو حیاط شلوغ بود بچه هایی که میدیدن با گریه عقب می رفتن.دوستم مثل مجسمه شده بود انگار نه می دید نه می شنید.گیج بود شاید فکر میکرد همه ی اینا یه کابوسه،یه کابوس تلخ.... رفتیم تو دفتر،همهمه بود هر کی یه چیز میگفت،ولی اون تو خودش بود هیچی نمی گفت یهو مثل آدم کوکی از جاش بلند شد و رفت جلو آینه قدی وایساد،دستشو با پارچه ی خونی از رو صورتش ورداشت و همونجا خشک شد.به خودم اومدم دویدم طرفش دستشو گرفتم نشوندمش رو صندلی... مامان و باباش اومدن یکی با اشک و آه یکی با چشمایی پر از بغض و سوال...برد ننش بیمارستان... یک هفته بعد: امروز می خوان باندو از رو صورتش بردارن و بخیه هارو باز کنن.دل تو دلش نیست می خواد بدونه چه شکلی شده میدونه از این به بعد هیچی مثل سابق نیست.میدونه ترسناک شده.کاش به قلبم میخورد نه صورتم ....که بشم ملکه ی عذاب خودم و خانوادم(البنه تو اون شرایط این بی انصافیا طبیعیه) خدایا این منم؟؟!!!من که این شکلی نبودم!چی شد یه شبه؟!چی اومد به سرم؟ وهای های های..... مدرسه نمی یاد،از خونه بیرون نمی ره،کلافس،خستس،از سوالای مردم،از نگاهاشون ، از پچ پچایی که تمومی نداره.می بینه،می شنوه ولی خودشو به نشنیدن میزنه:(لابد یه ریگی تو کفشش بوده...آره با با خودش مقصره...) میخواد داد بزنه :آخه شما چی میدونید ؟چی میفهمید؟خیلی بی انصافید...ولی بغضش تو گلو خفه میشه و یه عقده ازش میمونه که شب وقتی همه خوابن زیر پتو سر باز میکنه میخواد بیرون بره بدون باند رو صورتش ...چرا اینا اینجوری نگا میکنن؟سرشو میندازه پایین تند وتند به سمت خونه و حالا دری که قفله و دختری که جلو ایینه نشسته و عکسی که مال همین یه ماه پیشه و .گله هایی که تموم نمیشه... صورتش کلی بخیه خورد جاش قرمزه ورم داره بی حسه،همه چی در بدترین وضع ممکنه. بعد چند هفته اومد مدرسه.جزو شاگردای اول تا سوم بود ولی حالا شده بود یه عروسک که فقط میرفت و می اومد،نگاهش سرد بود یخ بود هیچی حالتشو عوض نمیکرد معلما چند بار باهاش حرف زدن و آخرش مشاورمون گفت بیارش پیش من.گفت نمیام،خسته شدم از بس حرف تکراری شنیدم...بردمش: - خانوم مشاور: ....تا کی میخای اینجوری باشی...زندگی جریان داره به خودت بیا... - تا وقتی که اون عوضی رو پیدا کنن و تو زندون ببینمش. - فکر میکنی اون موقع آروم میشی؟ - (با تحکم)مطمئنم آروم میشم - (سکوتی معنا دار) و اما پسره: خونه و محلشونو پیدا کردن،ولی انگار آب شده رفته تو زمین.بالاخره بعده یک ماه که مثل یک قرن بود بعد کلی پلیس بازی توی مرز مهران در حالی که به هیبت یه چوپون در اومده بود،شناسایی شد . محکوم شد به سه سال زندان.البته بعد از یک سال عفو شامل حالش شد.نمیدونم به چه مجوزی اون وحشی ازاد شد در حالی که هیچ وقت ابراز پشیمونی نکرد... حالا چند سال از اون ماجرا میگذره ولی انگار همین دیروز بود روزایی که سیاه تر و تلخ تر از اون برام متصور نیست بعده این همه مدت نمیدونم جرا تصمیم گرفتم بنویسم ولی دوست داشتم بدونید اینا فقط مال تو صفحه ی حوادث نیست کلا برای خودم عبرت شد که ترسو بودن بهتر از شجاع بودنه.... تموم شد ببخشید سرتونو درد آوردم.
ای که بی ما محفلی مستانه بر پا کرده ای، واندر آن شادی خود،صد گونه غوغا کرده ای، می بسی خوردی و از مستی زدی فریادها، بوسه بر صد لب زدی،وان عشق معنا کرده ای، دست بر هر گردنی انداختی دیدی رقیب، چشم را بر چشم یک یار دگر واکرده ای، راست گو! اکنون که پیمان من و تو،نیست شد بهتر از ما هیچ کس را هیچ،پیدا کرده ای؟! نفسی می آید و دمی می گذرد به گمانم هستم. چه سکوتی چه صدای خلئی! چقدر تنهایم! گرد هستی به تنم سنگین است. وای! دل غمگین است. چه غریبم اکنون چقدر تنهایم. همچو یک برگ خزان میسپارم خود را دست طوفان زمان. و به تقدیر رقم خورده ی خویش بس غریبانه گهی میخندم و به یادت همه شب میگریم
من باز اومدم امروز میخوام یه قصه براتون بگم البته همچین قصه ی قصه هم نیستا یعنی واقعیه.کاملا.از اولش تا آخر... مربوط میشه به چند سال پیش.... کلاس سوم راهنمایی بودم،یه دوست داشتم،دختر آرومی بود،سرش تو کار خودش بود.به کسی کاری نداشت ولی بعضی ها باهاش کار داشتن آخه یه کم همچین خوشگل بود آخرشم تاوان سنگینی داد من که هرچی فکر کردم نفهمیدم تاوان چی بود!زیبایی؟نجابت؟نمیدونم،بی خیال.... خیلی ها می خواستن با اون باشن،اون نمی خواست،محل نمی داد تا اینکه..... یه روز یه پسره کل راه مدرسه روبا اون اومد و هی تو گوشش خوند.جواب نمیداد ...به مدرسه رسید.زنگ خوردو پسره دوباره دنبالش راه افتاد و این قضیه هر روز تکرار شد یه سال گذشت حالا دبیرستانی شده بود و خیلی وقتا پسره سر راش سبز میشد. عاشقش بود؟نه!فقط می خواست کم نیاره.با دوستاش شرط بسته بود آخر جواب می گیره...ولی نگرفت... واسه همین کفری شد....دیگه تو گوشش نمی خوند:دوست دارم...میخوامت...،فحش می داد...تهدید می کرد.... تا اینکه امتحانای آخر ترم شروع شد. بعد امتحان من و دوستم راه افتادیم سمت خونه،راهمون جدا بود،استثناً همراش رفتم که برم خونشون.. یه ذره که رفتیم دوباره سر و کلش پیدا شد... اومده بود کارو تموم کنه،به دوستاش گفته بود:اگه باز نه بگه کاری میکنم که دیگه هیچکی نتونه تو صورتش نگا کنه...دوستاش مسخرش کرده بودن که بابا عرضه شو نداری.... رفتیم تو کوچه،اومد.خلوت بود.ساعت 2 بود.کسی نبود.. گفت:خانوم خوشگله وایسا!کجا میری؟..من برگشتم یه چیزی بهش گفتم.گفت:مگه خودش لاله؟تو ساکت!!با اونم!!دوستم واساد داغ کرد یه چیزی بش گفت.اونم گفت.من هاج و واج... اومد جلو دوستم ترسید با کولش زد تو صورتش... نفهمیم چی شد فقط دیدم دوستم دستشو گرفته رو صورتش و اون با چاقوی دستش که کوچیکم نبود شروع کرد به دویدن.... دوستم...گریه نمیکرد گیج بود هنوز نفهمیده بود چی به سرش اومده دستشو دید که خونی بود،زمینم.. به خودم اومدم داد زدم بگیرینش و خودم دویدم دنبالش یه مرده رسید دوید دنبالش...من که چند قدم بیشتر نرفته بودم برگشتم .... دوستم منو که دید یه چیزی گفت گیج بودم نفهمیدم چی می گه...می گفت:آیینه...آیینه بده فعلا تا همینجا بسه حالم گرفته شد
گستره شعرهایم گلیمی است که با سرودن از تو پا از آن فراتر مینهم.... این خسته قرار بود آدم بشود مگذار دوباره غرق در غم بشود لعنت به من و تمام اشعارم اگر رویای تو از رباعی ام کم بشود *** امروز چه با همیم و بی هم ،خوبم یکروز مرا می کشد این غم ،خوبم کارون و تمام مردمانش دیدند دیروز چقدر گریه کردم ، خوبم *** با اینکه هنوز هم به تو میبازم از چشم تو شعر تازه ای میسازم یکروز تمام قرضهایم به تو را با یک غزل قشنگ میپردازم *** تو نامه پاره دلم را داری آهنگ دوباره دلم را داری هر وقت که وقت میکنی زنگ بزن تنها تو شماره دلم را داری *** آرامش روزهای سر گردانم همواره سر قرارمان میمانم تقدیر من این ست که تنها باشم یک روز تو نیز میروی میدانم ... ***
باراني ام , باراني ام , باراني از آتش يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش . اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر سوزان و من محبوس در زنداني از آتش . اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد با واژه اي ممنوع ، با انساني از آتش . بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش . تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش . كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش . اين روزها محكوم ِ اعدامم به جرم عشق در انتظارم بشنوم ، فرماني از آتش
دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوست دارم اما معني شو نمي دونن از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره
به دیدار تو می آیم و برخود سخت می بالم اگرچه خوب می دانم مرا از خویش می رانی. به دیدار تو می آیم به دستم دسته گل دارم گل سرخ و گل مینا. ولیکن باز می دانم گلم را باز می آری. به در آهسته می کوبم ولی پاسخ نمی گویی. به حسرت بازمی گردم. به ناگه سایه ای از دور می بینم تو و یک همقدم همراه مرا می بینی و نادیده می گیری و با او سخت می گویی و می خندی. به خود آهسته می گویم: گمانم بود می رانی مرا ازخود ولیکن حال می بینم مرا آتش زدی سوزاندیم خاکسترم کردی
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچکس واقعاً اتاق دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد. یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است یکی گفت چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است ! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری و من تازه آن وقت گفتم : خدایا، تو قلب مرا می خری ؟. و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم ببخشید، دیگر "برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم"
در خیابان ها با متانت راه می رویم با رعایت آداب نشان می دهیم که خوشبختیم اما این طور نیست واین رژه رژه ای است شبیه فرار یعنی ما آرام و منظم از حقیقت خود می گریزیم.
از سخنانی که به دوست داشتن ختم بشه متنفرم از اشک هایی که به خاطر دوست داشتن ریخته بشه متنفرم از روز آشنایی با تو متنفرم از روزی که به تو علاقمند شدم متنفرم از این عشق افراطی متنفرم از افکاری که به تو ختم می شود متنفرم از سکوت پرمعنایت متنفرم از واژه های محبت آمیزی که به تو ختم می شود ولی نمی شنوی متنفرم از احساسی که به تو دارم متنفرم از اینکه نمی توانم از تو متنفر شوم متنفرم به خاطر روزهایی که به یاد تو گذراندم متاسفم به خاطر بیداری شبهایم آن هم در فراق تو متاسفم به خاطر چیزهایی که نوشتم و می نویسم متاسفم به خاطر همه چیزهایی که در دل داشتم و بیرون نریختم متاسفم به خاطر سکوتم متاسفم به خاطر عشق یکطرفه ام به تو و به خاطر تنفرم هم متاسفم به خاطر همه چیز متاسفم دوستت داشتم .... دارم .... و خواهم داشت ....هیچکس در دلم جای تو را نخواهد گرفت
یک نفرازاهالی لبخند دل زمن برده با همین ترفند با نگاهی که میکندهرروز باز می خواندم به یک پیوند من ازان غمزه میروم ازدست اوازان حیله می شود خرسند خواهش از چشم او ندارد سود رنگ می بازد ان طرف سوگند دیده ازاومگرتوان پوشید دل مگر میشود ازاوبرکند؟ سخت ترانکه یک نفرهم نیست کاین چنین میکشد مرا دربند هرکه را خنده ی زلالی هست راست میبینمش به اومانند راستی چشم های الوده رازاین نکته را نمی فهمند رازاین نکته را که گل کردست در نگاه اهالی لبخند دیده های هوس همان بهتر که دراین راز بسته درمانند خوش به حال خودم که هرلبخند دل زمن میبرد به صد ترفند
|
About![]()
سلام دوستای خوبم
Home
|